تبليغاتX
آریانا نگینی بر انگشتر تاریخ
آریانا پاسدار فرهنگ اصیل آریایی و پارسی

سال های قبل زمانی که بخاطر جنگ های خانمان سوز از کابل دور بودیم و در دهکده زیبا و شاداب استالف زنده گی مینمودیم مصروفیت روزانه من صرف خواندن کتاب های مکتب و رفتن به تاکستان ها و خرمن و دشت و صحرا بود . آنوقت ها از انترنت خبری نبود و بدلیل نداشتن انرژی برق دسترسی به تلویزیون نیز کار مشکلی بود . خلاصه یک زنده گی کاملا ابتدایی دهاتی بود .

زمانیکه صنف نهم مکتب بودم یکمقدار کتاب های جدید درسی توسط مکتب در اخیتار ما قرار گرفت که در کتاب ادبیات دری شعری آمده بود که شاعر آن جناب مهدی سهیلی شاعر خوب ادبیات معاصر فارسی میباشد .

سالها ها از آنوقت گذشت و همین امروز من موفق شدم این شعر را از انترنت بیابم و خاطره های که با این شعر زیبا پیوند داشت دوباره زنده شود :

  استالف

عکس بالا هم دهکده استالف در شمال کابل

 

دریاست، آسمان

 

 

 

دیرینه سالهاست که در دیدگاه من

 

شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان

 

وین تک ستاره های درخشان بیشمار

 

سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست

 

 

 

در دیدگاه من

 

این ماه پرفروغ که بیتاب می رود

 

سیمینه زورقیست که بر آب می رود

 

رخشان شهابها که پراکنده می خزند

 

هستند ماهیان سبکخیز گرمپوی

 

کاندر پی شکار، شتابنده می خزند

 

 

 

در دیدگاه من

 

دریاست آسمان و ندارد کرانه ای

 

جز بی نشانگی

 

از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای

 

گفتم شبی به خویش:

 

این آسمان پیر

 

بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام

 

دنبال ناخداست

 

پس ناخدا کجاست؟

 

در گوش من چکید صدایی که نرم گفت:

 

دریاست آسمان و در آن ناخدا "خداست"

 

 

 

 


+ نوشته شده در  87/10/20ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
دو شب است که شهر کابل شاهد زمین لرزه شدیدی است ، علت زمین لرزه را همه میدانند اما زلزله های به نوع فعلی آن در چند دهه اخیر بیسابقه بوده است .

زلزله قبلی شب گذشته ساعت حدود ۱ شب به وقت کابل به وقوع پیوست و امشب هم ساعت ۳:۴۵ که از نگاه شدت با سنجش خودی تقریبا معادل بودند ، مرکز زلزله شب گذشته کوهای هندوکش در استان شمالی بدخشان گفته شده است اما در مورد زمین لرزه امشب تا هنوز اطلاعی ندارم .

هر گاه تکان های زلزله را احساس میکنم به یاد زمین لرزه های خونین رستاق و بغلان در افغانستان ، بم در ایران و شمال پاکستان میافتم که تعداد زیادی از مردم را به کام مرگ کشاند .

در کشور ما هنوز هم در مورد زمین لرزه همان عقاید خرافاتی موجود است که "گذر " و " تغیر زمین در بالای شاخهای گاو " معروف هستند .

اما گاهی مردم زلزله را خشم طبیعت و هشداری برای کناهگاران مینامند که من با ایشان موافق هستم.

خلاصه این دو زلزله ما را ترساند .

به امید جهانی بدون رنج و درد !!


+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
سال ۲۰۰۹ آغاز شد و من هم در لحظه تحویل سال به وقت افغانستان بیدار بودم ، اما این سال تبدیل شدن ها برای ما چی فایده دارد! نمیدانم ؟

سال ۲۰۰۸ سال خوبی نبود مردم ما در این سال بیشتر فقیر شدند نبود اشتغال و فساد اداری بیش از حد باعث شده تا مردم ما بیشتر از کرزی و یارانش متفر شوند . من در تبدیل شدن سال کدام نقطه روشنی را برای کشور و مردمم نمی بینم صرف اینقدر میدانم که حجم نیروی جنگی ایالات متحده در اینجا بیشتر میشود و جنگ هم ممکن فرسایشی ، لاف سیاست مداران هم گوش های ما را کر ساخته است ، گاهی حتی رئیس جمهور ما خیلی آشفته میگوید " که یا امریکایی ها بروند یا مرا بیرون کنند " معنی این جمله را نتوانستم بدانم .

خوب ما سال خورشیدی خود را داریم و به نوشتم در نوروز علاقمندم .

وقت خوش


+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

چون این وصیت نامه برایم خیلی جالب بود اینجا گذاشتمش تا دوستان هم بخوانند .

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

 


+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
چندی پیش جهت سپری نمودن یک دوره آموزشی به کشور چین رفته بودم ، اولین باری بود که با هواپیما سفر مینمودم و در ضمن مسیر سفر ما هم یک مسیر طولانی انتخاب شده بود ، ما اولا رفتیم دوبی بعدش دوحه و بعدا هم هانگ کانک و در اخیر هم با کشتی به شهر شزن . خلاصه در رفت و برگشت 28 ساعت در هواپیما بودیم .

برای من که از کودکی از ارتفاع وحشت دارم 28 ساعت پرواز در هواپیما واقعا خسته کن و غیر قابل تحمل بود اما بخیر گذشت .

در باره شنزن برای تان قبلا هم گفتم که شهر زیبایی است با حدود هفده میلیون نفوس ، در طول مدت اقامت ما در شنزن سه روز به تفریح اختصاص یافته بود که ما هم با استفاده از فرصت از پارک های OCT  و window of the world و Happy Vally دیدن کردیم ، در این مکان های تفریحی بر علاوه زیبایی های طبیعی دولت چین تکنولوژی مدرن خود را نیز به نمایش گذاشته بود .

در دانشگاه با دوستان زیادی از کشور های مختلف به خصوص کشور های همزبان ایران و تاجکستان آشنا شدم که در این جا از دوست خویم جناب آقای سهیل اقبالدوست از بابت تحقه که به من لطف نمودند اظهار شکران مینمایم همچنان در وقت برگشت نتوانستم خانم شیدا را بیبینم و از بابت قرص های سرما خورده گی که به من لطلف نمودند از این ایشان تشکری میکنم .

خلاصه وقتی که در رستورانت دانشگاه آهنگ احمد ظاهر را میشنیدم سخت دلم برای وطن تنگ میشد

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزل گه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

و همان ضرب مثل معروف پشتو به یادم میامد که

" هر چاه ته خپل وطن کشمیر دی "

___________________________________________________________

" برای هر کس وطن خودش کشمیر است "





+ نوشته شده در  87/10/02ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  |