تبليغاتX
آریانا نگینی بر انگشتر تاریخ
آریانا پاسدار فرهنگ اصیل آریایی و پارسی

دو روز قبلی در پیامی که در سایت پیمان ملی انتشار یافته بود آگاه شدم که جناب محترم اکرم عثمان دانشمند و نویسنده بی بدیل عصر ما ۷۰ ساله شد
من نیز به نوبه خود سالگرد هفتادم تولد این بزرگوار را به جناب شان و تمام فرهنگیان و دوست داران جناب عالی تبریک عرض نموده و از خداوند توانا طول عمر و انرژی بیشتر برای شان آرزو میدارم .
خیلی ها کوچک بودم دقیق نمیدانم صنف دو یا سوم مکتب درخانی در کارته مامورین شهر کابل بودم که اولین بار داستان "مرداره قول اس " در رادیو شنیدم و از آن وقت ها تا حال با نام این شخصیت بزرگ فرهنگی آشنایی دارم .
بعد ها مجموعه داستانی " مرد ها ره قول اس" بدستم رسید و خواندن آن نه تنها برای من بلکه برای همه فامیل لذت بخش بود و به خصوص داستان های "مردو نامرد" و " وقتی که نی ها گل میکند " بسیار عالی بودند و حالا هم کتاب جناب داکتر اکرم عثمان نزدم موجود است .
در این اواخر در یکی از سایت های انترنتی داستان جدیدی از این نویسنده را خاندم که بسیار عالی بود
آن وقت که طاهره به شیر میگفت : "رنگت زرد میشه خاب از چشمانت میره " آن وقت در شهر ما نشاط و خوشی و همه چیز بود اما حالا شهری داریم بی روح که بغیر از وحشت و ترور چیزی دیگری در آن دیده نمیشود
از ایزد استعدعا داریم تا کشور ما آرام شده و این چنین شخصیت ها در میان خود ما باشند
یکبار دیگر هفتادمین سالگرد تولد دانشمند و پژوهشگر بزرگ اکرم عثمان به همه مبارک باد
برای خواندن داستان " وقتی که نی ها گل میکنند به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  86/01/26ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
کامی نرانده ايم و دل از دست داده ايم
گمراه سر بر سينه صحرا نهاده ايم
چون گوهر رميده به درگاه ساحليم

در حسرت نوازش دستی فتاده ايم
محروم از نياز رفقيان شب نشين
چون شمع مرده يی به مزاری فتاده ايم

در انتظار گرمی اندام همدمی
آغوش را به عجز و تمنا گشاده ايم

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

در این مورد نظر یاد تان نره چون برای جوانان خیلی مهم است 

آیا شما موافقید؟ 

شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست؟))
استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر
خوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور
از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به
عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی
برگشت . استاد پرسید ((چه اوردی؟))
و شاگرد با حسرت جواب داد ((هیچ !هرچه جلو
می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به
امید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زار
رفتم.))
استاد گفت عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید پس(( ازدواج چیست؟))
استاد به سخن امد که به جنگل برو وبلندترین
و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته
باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی
برگشت.
استاد پرسید:((چه شد؟))
او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت
بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر
جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت ((ازدواج یعنی همین!!!))


+ نوشته شده در  86/01/20ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
عشق و اشک
 
آنروز که که آفریننده زیبایی عشق را آفرید
من را نیز آفرید
هر چیز با چیزی آمیخته شد
بهار و طراوت
محبت و راستی
اما
عشق و اشک
این دو را باهم آمیختند
شاید خواستند با اشک عشق را شسته و پاک سازند
نمیدانم
اما عشق میورزم

+ نوشته شده در  86/01/18ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
آهسته میگریست!

گفتمش چیزی بگو ؟

گفت چیزی برای گفتن ندارم !

لحظه به چشمانش خیره شدم.

یک دنیا حرف در آن نهفته بود .

آما چیزی ندانستم؟؟

پرسیدم گریه چیست ؟

گفت اوج نا توانی

آنگاه خندید و رفت !

دیگر ندیدمش !!!


+ نوشته شده در  86/01/14ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  |