تبليغاتX
آریانا نگینی بر انگشتر تاریخ
آریانا پاسدار فرهنگ اصیل آریایی و پارسی

در اینکه فارسی دری یکی از زبان های باستانی و دارای غنای فرهنگی بشمار میرود شکی نیست و زبانی است که برعلاوه اینکه تمام مردم افغانستان میتوانند به آن تکلم کنند در کشور های تاجکستان وایران نیز تمام مردم به شاخه های زبان فارسی تکلم میکنند که ما میتوانیم این زبان را از لحاظ گرامر - نوشتار و ادبیات یکی از جمله زبان های مهم دنیا بشماریم.

اما متاسفانه در کشور ما کسانیکه در رشته زبان تخصص دارند در زمینه بیرون نمودن اصطلاحات بیگانه از این زبان هیچ توجهی ننموده اند.

به صورت مثال امروز اصطلاحات زیادی را با قالب ملی بودن شامل زبان اصیل ما ساخته اند که اگر فارسی زبانان کشور در این زمینه خاموش بنشینند گناه عظیمی را مرتکب شده اند که میتوانیم از کلمه های :دگروال - ولسی جرگه - مشرانو جرگه - پوهنتون - پوهنزی و غیره نام ببریم که این کلمه ها در اصل از فارسی ترجمه شده اند

به عنوان نمونه کلمه پوهنتون هیچ گاه نمیتواند معرف کلمه university باشد بلکه این کلمه عبارت از ترجمه دانشگاه در زبان فارسی دری میباشی که اگر ما این کلمه را جدا نماییم پوهن به معنی دانش و تون به منی گاه یا محل یا جای میباشد

من از هم وطنان خود خواهش میکنم که در مکالمات روزمره خود از داخل ساختن کلمات نامانوس و بیگانه جدا بپرهیزند و فرهنگ اصیل این سرزمین را نابود نسازند.

 


+ نوشته شده در  85/08/24ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم. در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند." در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد. در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟" گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي." از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.

+ نوشته شده در  85/08/22ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

دست چینی از گلستان سعدی

بسم الله الرحمن الرحیم

منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ

از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد
کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ

ای کریمی کــــه از خزانه غیب ـــــــــ گبر تــرسا وظیفه خـــــور داری
دوستـــــان را کجا کی محروم ـــــــــ تو کـــه با دشمن این نظــــر داری

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیعکلاه شکوفه بر سر نهاده . عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ

ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد
تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری
همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار
شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری

ابو محـمد مشرف الدین ( شرف الدین ) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدین شیرازی، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمین بی شک یکی از بزرگـترین شاعـران ایران است کـه بـعـد از فردوسی آسمان ادب فارسی را به نور خـیره کنندهً خـود روشن ساخـت. این روشنی با چـنان نیرویی هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـیر آن کـاسته نشده و این اثـر پارسی هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتدای زندگـیش اطـلاعی در دست نـیست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسیعـی اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـری در شهـر شیراز در خـاندانی کـه هـمه از عالمان دین بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبی و شرعـی را در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحـصیلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهـر به تحـصیل پـرداخت.

مرا در نظامیه آواز بود
شب و روز تـلقـین و تکـرار بود

بعـد از این سفـر سعـدی به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در این ابـیات مشخص است :

در اقصای عـالم بگـشتم بسی
بسر بردم ایام با هـر کسی
تمتع به هـر گوشه ای یافتم
ز هـر خرمنی خوشه ای یافتم

سفـری کـه سعـدی در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شیراز پایان گـرفت و از آن پس زندگـی را به آزادگـی و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـید. سـعـدی عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تالیفات رسالات مختـلف و وعـظ می گـذراند. در این دوره یکـبار نـیز سفری به مکـه کرد و از راه تـبریز به شیراز بازگـشت. نکـته مهـم در زندگی سعـدی این است که در زمان زندگـیش شهـرت و اعـتبار خاصی گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه یکی از آنهـا بنام سیف الدین محـمد فرغـانی، چـنان شیفـته آثـار سعـدی بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندین غـزل او چـند قصیده هـم در مدح او ساخته و برای او فرستاده که یکی از نمونه های آن در اینجا است :

به جـای سخن گـر به تو جـان فرستم
چـنان دان که زیره به کرمان فرستم

سعـدی هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار می گـرانید و عـمر پـربار خـود را بدین گـونه سپـری می کـرد اما این بزرگ هـمواره سعـی و تلاش خـود را کافـی ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان می گـوید :
یک شب تاًمل ایام گـشته می کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف می خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات را مناسب حال خـود یافتم.

هـردم از عـمر می رود نفسی
چـون نگـه می کنم نمانده بسی
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی
مگـر این پـنج روزه در یابی
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت
کوس رحـلت زدند و بار نساخت

به تصریح خـود شاعـر این ابـیات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـی وی، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـیت زیر که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاریخ تالیف کـتاب آمده است :

در این مدت که ما را وقـت خـوش بود
ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود گـفتـیم
حوالت با خدا کردیم و رفـتیم


+ نوشته شده در  85/08/20ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
جنگ تن به تن طنزی از داکتر میوند حبیب

+ نوشته شده در  85/08/17ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
نوشته دوکتور احمد وفا معصومی
 
قهرمان کشور ما مرحوم طاهر بدخشی در هشتم ماه عقرب سال 1312هش مطابق به سال 1933 ترسایی در بدخشان چشم بدنیا کشود. او باهزارتأسف که پدر و مادرش راخیلی نابهنگام و در همان آوان نوجوانی حینیکه هنوز از مراحل اولی تحصیلی فارغ نشده . . . .

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  85/08/17ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

 

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال ودندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کاین خا کیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

گر پا سبان گوید که ((هی)) بر وی بریزم جام می

دربان اگر ذستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گر دل از بیخ واصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه ی نان بشکنم؟

ای که میان جان من تلقین شعرم می کند

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم  


+ نوشته شده در  85/08/17ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
کابل یک شهر تاریخی و بسیار کهن است که حوادث روزگار رابسیار دیده وچون بر چهار راه تجارتی شرق و شمال و جنوب وغرب واقع شده، اهمیت تجارتی آن خیلی زیاد است. کابل از حیث قدمت با قدیمترین شهرهای بلخ و بامیان همسری داشته ودرکتاب ویدا، نام((کیسبها)) برای کابل استعمال شده. تجارت وشهرت بازرگانی کابل در زمان‌های خیلی قدیم معروف است، چنانچه در اثنای حملات اسکندر............

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  85/08/16ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
در کشور ما سال های زیادی میشود که هنرمندان اشعار شعرای کلاسیک و نو را در آهنگ های خود میسرایند . اما متاسفانه نمیدانم بخاطر چه از شاعری که شعر او در آهنگ سروده شده نامی نمیبرند
که این خود یک خیانت به هنر شعر و شاعری است .
به صورت نمونه من امروز شعری را خدمت دوستان پیشکش میکنم که توسط یک هنرمند بی نام و نشان سروده شده است اگر در در صفحه تلویوزیون ضمن اینکه نام هنرمند بیان میشود نام این شاعر که صوفی غلام نبی عشقری است هم بیان میشد شاید این آهنگ بیننده و شنوند بیشتر میداشت
 
 
تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
دلم از سينه، جان از پيکرم رفت
حد و اندازه اش را من ندانم
چه مقدار اشک از چشم ترم رفت
چو آمد غم سر غم از فراقت
می عيش و طرب از ساغرم رفت
زمين در چشم من شد تيره و تار
تو پنداری به گردون اخترم رفت
چو ديدم منزلت را بی تو گفتم
صدف خالی بماند و گوهرم رفت
ز بس بودم به ياد تو شب و روز
ز دل اوراد و ورد ديگرم رفت
ز پرواز عشقری افتادم آخر
چو تاب و طاقت بال و پرم رفت
شعر از صوفی خوش کلام غلام نبی عشقری

+ نوشته شده در  85/08/16ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

جایگاه «عاصی» در مقام شاعر معاصر

 

 با گذشت سال روان «هزارو سه صد هشتادو پنج» خورشیدی ما وارد سیزدهمین سالروزشهادت شاعر شهیر کشور ما «عبدالقهار عاصی می شویم.

شهیدی که بقول «اخوان ثالث» روی دست ماست و روی دل ما و جامعه ی فرهنگی ما هرگز او را فراموش نخواهد کرد! عبدالقهار عاصی پنجاه سال پیش از امروز برابر با «هزار و سیصد وسی وپنج» خورشیدی در یکی از دهکده هایی ولایت پنجشیر«ملیمه» چشم به جهان گشودو پس از پایان تحصیلات مقدماتی، آموزش های دانشگاهی خود را در دانشکده زراعت در رشته ی گیاه شناسی در شهر کابل به پایان برد.

با این ترتیب آغازین سال های سرایشی اش به سال های پایانی دوره های آموزشی اش بر می گردد. به قول شاعر و سخنورفرزانه ی روزگار مان استاد واصف باختری: «عاصی زمانی وارد گود می شود که بیشترین متشاعران و شبه فرهنگیان، شعر و فرهنگ رادر خدمت نهاد های غیر ملی و فرهنگی قرار داده اند و او چون یل گردن فرازی، با غرور روستایی خویش در پهنه ی شعر روزگارما گام می گذارد وبه پنداشت من، حضور او و قامت بر افراشتن او دراین جولانگاه حادثه یی بوده است» که نمی توان از آن چشم پوشید.

اما در مورد این که با کدامین قالب هایی شعری کار سرایشی اش را آغازیده است. بار دیگر باز هم بر می گردیم به دیباچه ی استادزیر عنوان «دیداری با نبوغ شاعرانه» که در مقدمه ی کتاب برگزیده ای از اشعار قهار عاصی بنام «آرمان» از انتشارات اقغانستان تایمز آمده است.عاصی کار شاعری رابا سرودن دو بیتی آغازید، تغنی روح عاشقان، سرود کشاورزان وشبانان.

سپس به دامن رباعی و غزل چنگ زد تااز خرمن همواره پر برکت رندان دردآشنا عافیت سوز نیشاپورو شیراز نیزبرای سفر دور ودرازی که در پیش دارد، ره توشه یی بر دارد وحقاکه بهره ور شد از آنچه باید بهره ور می شد... گفته اند ومی گویند که در باره عاصی و شعر او در شعر روزگارما سخن به اغراق کشانده شده است و بر پایه شایبه یی وغرضی.استاد نه تنها این سخن را نمی پذیرد بلکه عاصی را سزاوار این ستایش و توجه می داند.

به نظر استاد واصف باختری شعر عاصی تاریخ است، گاهنامه است، یادگزاره است، محفل سور است.مجلس ترحیم است، عشق است، نفرت است... و به یک سخن سعی میان«صفاو» «مروه»اشراق شاعرانه و هبوط بدین جهان خاکیست بی آن که خواسته باشیم بگویم شعر او پیراسته از کاستی هاست،که شعر هیچ هم روزگارمن وتو چنین نیست.

اگر بخواهیم اندر باب جایگاه عاصی در شعر معاصراز دیدگاه دیگر به داوری بنشیم: به داوری هایی از این دست، هم می توان در میان سایر داوری ها دست یافت. «شاعرانی که از اواسط دهه شصت به بعد آرام آرام به صحنه وارد شدند، آنانی بودند که از امکانات مطبوعات حاکمیت استفاده معتدل می کردند بدون آن که در خدمت ادبیات حزبی، گروه حاکمیت قرار گرفته باشندو اینان دسته ی از شاعران بر گزیده ما نیز به شمار می رفنتند: که لطیف ناظمی، قهار عاصی، افسر رهبین، سمیع حامد،و شبگیر پولادیان جزء همین دسته می باشند.به نظر نگارنده ی مقالت«بیست وچهار سال در کوچه باغ های شعر» در سنگر مقاومت در زندان از پرتونادری، صبور سیاه سنگ نیز منحیث شاعران برگزیده این عرصه می توان نام برد.

به باور شاعر، نویسنده و منتقد کاظم کاظمی:عاصی را باید به عنوان نماینده ی یک نسل در نظربگیریم، نسلی که ظهورش با بلوغ وپخته گی شعر نو برا بر است ودرخت شعر نوافغانستان با ظهور قهار عاصی وهم نسلان اوست که به بار می نشیند وبه ثمر می رسد.در پهلوی این که سروده های عاصی از سوی گروه ی بیشماری از اساتید مورد تایید و تاکید قرار گرفته است که موارد ی از آن را در بالا بر شمردیم.ویکی دیگراز ویژه گی های شعرعاصی عام پسند بودن سروده های اوست سروده هایی که در کوی و برزن، شهر و دهکده ورد زبان مر دم ماست.

الحق که این بخت همواره یار وهمراه عاصی بوده است. ورنه! کم نیستند شماری از شعر مایه ها و شعر واره هایی عاصی که شعر به مفهوم واقعی وامروزین کلمه نیستند ! در پایان ودر فرجام سخن، اگر این گفته ی کاظمی را که عاصی شاعر ترین شاعر معاصرکشور ما می باشد وشاعر به مفهوم مطلق کلمه نه چیز زیاد ونه چیز کم.مبالغه آمیز بدانیم اما بااین داوری می توان موافق بودکه عاصی یکی از شاعر ترین شاعران سده پسین ما می باشدکه جوانمرگی اش خود سروده ی بود بر پایان کار نامه ی نا تمام اش.

 

با نقل از سایت وزین خاوران


+ نوشته شده در  85/08/16ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
وقتي چند نفر با هم يك جا جمع ميشوند چيکار ميکنند؟

در آمريكا، با هم مسابقه ميدهند!

در فرانسه، همه همزمان شروع به حرف زدن مي‌كنند!

در ايتاليا، در مورد مود عينك و لباس جديدشان بحث مي‌كنند!

در آلمان، درباره سياستهاي دولت حرف مي‌زنند!

در پاكستان، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدهند و به کشور های همسایه زمینه ترور را فراهم مکنندو همچنان دال میخورند!

در عراق، براي حمله به سربازهاي آمريكايي نقشه مي‌كشند!

در افغانستان، اگه پول نداشته باشند كار مي‌كنند و اگه پول داشته باشند مي‌خوابندو در ضمن هرکدام انها فکر مکنند که بلند از حامد کرزی هستندو خود را در زمره فاتحان جهان حساب میکنند!

در آذربايجان، يک بطري آب پرتقال مي‌خرند و با هم مي‌خورند!

در مصر، ميروند يک جا مي‌شينند قليون مي‌كشند!

در امارات متحده عربي، ۴ نفرشان دست مي‌زنند و يک نفرشان مي‌رقصه!

در روسيه، از همديگر رشوه مي‌گيرند!

در جاپان، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشند! چون هميشه حداقل ۳ نفرشان كار دارند!

در هند، يا با همديگر مي‌رقصند و يا ميروند سينما و رقص تماشا مي‌كنند!

در كیوبا، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يک جا جمع بشن ازفیدل کاسترو كاسترو تعريف مي‌كنن!

در سوريه، از ترس بلافاصله از همديگر جدا ميشوند!

در كره جنوبي، با هم يه شركت راه ميندازند و يه كالاي جاپانی را تقلید مي‌كنند!

در مكزيك، دو نفرشان دوئل مي‌كنند و يک نفرشان ناظر دوئل ميشود و دو نفر ديگر هم گيتار مي‌زنند!

در ايران، يا پشت سر بقيه غيبت مي‌كنند يا روزنامه راه ميندازند يا يک جلسه سخنراني ترتيب ميدهند يا به يک جلسه سخنراني حمله مي‌كنند يا از حرف زدن و سوتي‌هاي همديگر ايراد مي‌گيرند يا يک نفرشان رو ميگذارن وسط و ۴ نفرشان متلك باروانش مي‌كنند يا الكي مي‌خندند يا يک پيتزا فروشي باز مي‌كنند يا بدون هيچ صحبتي مي‌ايستند و چشم و سرشان رو مي‌چرخانن و مردم رو مي‌چرن یا به افغانستانی ها توهین میکنند يا يک شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازند يا ميروند يک چت روم در ياهو مسنجر مي‌سازند يا يک وبلاگ دسته‌جمعي مي‌سازن يا گروه اينترنتي راه ميندازند!

 


+ نوشته شده در  85/08/15ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
"جان مونگ گيو" درد جانکاهي را به‌خاطر مي‌آورد که تا مدت‌ها در سر و شانه‌هايش حس مي‌کرد. اين درد حاصل 15 ساعت نشستن جلوي رايانه و فشردن دکمه‌هاي صفحه‌کليد براي کشتن رقباي آنلاين در فضاي يک بازي تعاملي بود. او که يک جوان 27 ساله است و يک کافه اينترنتي را در جنوب شهر سئول پايتخت کره جنوبي اداره مي‌کند، تلاش فراواني......aytid
ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  85/08/15ساعت 7:31 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
 خراسان
طوريکه معلوم است در ايام پيشين مملکت افغانستان به آريانا موسوم بود، و براي اولين بار اين نام در کتاب آراتسفن در قرن سوم قبل از ميلاد به شکل يوناني آن يعني آريانا ديده ..............

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  85/08/13ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
عمری خيال بستم يار آشناييت را
آخر به خاک بردم داغ جداييت را
سر خاک راه کردم، دل پايمال نازت
ای بيوفا ندانی قدر فداييت را
کاکل ربوده ايمان، چشم تو جان و دل را
ديگر چه آرم آخر من رونماييت را
خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشي
بر چشم خود بمالم پای حناييت را
داغ شب حنايت ناسور گشته در دل
زآنرو که من نديدم ايام شاهيت را
شمشاد قامتان را بسيار سير کردم
در سرو هم نديدم جانا رساييت را
ای شاه خوبرويان حاکم شدی مبارک
شکر خدا که ديدم فرمانرواييت را
ای رشک ماه کنعان، بودی اسير زندان
شکر که ديدم روز رهائيت را
بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را
ديدم ای جفاجو خيلی کماييت را

+ نوشته شده در  85/08/10ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  |