تبليغاتX
آریانا نگینی بر انگشتر تاریخ
آریانا پاسدار فرهنگ اصیل آریایی و پارسی

همگی دسته ، دسته بطرف مجلسی روان بودند ، که از جانب وزارت فر ه ن گ به راه انداخته شده بود و موضوع سمینار هم بود " ما ، در شعر حافظ " دولت و وزارت فرهنگ گفته بودند که اگر ما خود را در شعر حافظ نیافتم به جرم اینکه او خارجی است  اشعارش را به رود هیرمند میاندازیم.

پروفیسور ... درست سر ساعت به تالار تشریف آورد ، و رد ردیف اول با بکس و اندامش دو ، سه چوکی را اشغال نمود. مجری برنامه آمده و از حافظ شناس ... خواهش نمود تا مقاله اش را به خوانش بگیرد .

حافظ شناس روی صنحه آمد ، مردی بود موقر و آرام به چشم ها فرورفته و ابروانی بهم پیوسته خیلی شمرده شمرده حرف میزد ،

اندکی از سنخرانی این مرد دانشور نگذشته بود که که یادداشتی دریافت کرد که در آن تذکر رفته بود که وقتش تمام است و او هم با خدا حافظی تالار را ترک گفت .

نوبت رسید به یکی دیگر ، او بالای ستیژ آمده حافظ را شاعر همه عصر ها خواند پروفیسور بدون اینکه اجازه بخواهد مایک را از بالای میزش برداشت گفت :

آیا حافظ در مورد طیاره کدام شعری دارد ؟

مردم پخ زندند .

یکی گفت که در ایران که طیاره را  هواپیما میگویند .

اما پروفیسور گفت که من در یک شعرش خوانده ام که شرکت هما را ستوده است و از شرکت آریانا چیزی نگفته است .

همه خندیدند و شعر ها را به هیرمند ریختند ....


+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
تا دو روز دیگر انتخابات در کشور برگزار خواهد شد ، بر خلاف آگاهی های رسانهء مردم چندان به این انتخابات و نتایج آن امید وار نیستند . و به نسبت نا امنی ها و عدم تطبیق قانون احتمال تقلب گسترده در انتخابات پیشرو موجود است .

در شهر از ازدحام کاسته شده و مردم کوشش اینرا دارند تا بیشتر در خانه های خود باشند. شایعاتی موجود است که گویا چند حمله کننده انتحاری داخل شهر شده ، و این شایعات وقتی بیشتر جنبه واقعیت را پیدا کرد که دو روز پیش یک حمله انتحاری در مهمترین نقطه شهر بوقوع پیوست و تعدادی از هم وطنان مظلوم ما را به خاک و خون نشاند.

خلاصه من که گفته بودم رای نمیدهم و کسی را که من میخواهم رئیس جمهور باشد آرای کافی به دست نخواهد آورد و دلیلش هم معلوم است ......




+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
نهم سرطان امسال مصادف است با سی امین سالگرد وفات صوفی بزرگ عشقری صاحب ، این شاعر بزرگ در خانواده بازرگان بدینا آمد اما وقتی از دنیا رفت هیچ چیزی نداشت .

این شاعر را همه مردم میشناسند و این شناخت زیاد، هم از لحاظ گفتار در زبان شعریش و هم سروده شدن شعر های این شاعر بزرگ توسط هنرمندان معروف کشور میباشد .

 

بدین تمکین که ساقی باده در پیمانه میریزد

رسید تا دور ما دیوار این میخانه میریزد

 

عشقری شعر هایش را اغلبا در قالب کلاسیک میسرود و جالب اینجاست که با وجود کلاسیک بودن شعرش خیلی عامیانه و توام با طنز و گفتار های عامیانه بود.

 

در میان لای و گل خیر است اگر نانم فتاد

بوتل تیلم در این شام غریبان نشکند

یاد و خاطره این شاعر گرامی ما جاودان باد

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
این شب ها دیدن تلویزیون به اصلاح خود ما خیلی کیف میکند و مردم هم از واقیعت های آگاه میشوند که قبلا یا نشنیده اند و یا هم اگر شنیده اند ، انرا جدی نگرفته اند . اما در همه فرهنگ ها و ادیان ارزش به انسان و کرامت انسانی محفوظ است و باید به آن بها قایل شویم ، دوشب پیش در یکی از تلویزیون های خصوصی و دریک مناظره بشیر بیژن و رمضان بشردوست شرکت داشتند ، در بخشی از بحث روی چگونگی کار کرد های گذشته کاندیدا ها رمضان بشر دوست بشیر بیژن را چهار پا خطاب نموده و قیمت نکتایی او را بصورت غلو معادل یک روز خوراک مردم افغانستان قرار داد.

به توجه به جو فعلی انتخابات در افغانستان میخواهم در مورد آقای بشر دوست به چند نکته اشاره کنم:

1. آقای بشر دوست لطفا بفرمایند که چگونه و چرا از گمنامی یکبار به چوکی وزارت پلان تکیه زدند.

2. ایشان در حالی که دیگران را مقصر به ندانستن علم اقتصاد مینمایند باید بدانند که قیمت یک نکتایی بسیار زیبای چینایی امروز در بازار کابل معادل است با 80 افغانی یا کمتر از دو دالر که حتی یک نفر را سیر نمی کند.

3. این آقایان اینرا نیز بدانند که دیگر مردم فریب هیچ کس به هیچ لباسی را نمی خورند . چه لنگی ، چی نکتای و یا هم بیرق " پرچم"


من تصمیم گرفته ام که در انتخابات شرکت نکنم.


+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

امروز در شهر نو کابل هنگامی که از دفتر جهت صرف غذای چاشت بیرون شدم ، پیرمردی از اهل سمنگان از استان های شمال افغانستان در کنار دیوار خوابیده بود و در دستش امیلی از گیاهی خشک شده بود که اینجا آنرا بربو مینامند ، این گیاه در شمال افغانستان میروید .

پیرمرد هم بخاطر پیدا کردن لقمه نانی بسته از بربو بر دوش و به کابل آمده بود ، من نزدش رفتم و ازش پرسیدم که اگر کرسنه است ،چیزی برایش بخرم تا بخورد ، اما او در مقابل نانی از جیبش بیرون آورد و به من گفت که نان چاشت در جیبم آماده است ، اگر میخواهی کمکم کنی ازم  بربو بخر.

من سی افغانی معادل 60 سنت دالر برایش دادم تا برایم بریو بدهد او خیلی زیاد داد ، هدف من صرف کمک بود نه خریدن اما او از دادن مقدار کم این گیاه ابا ورزید ، و من بر همتش آفرین گفتم.

 

قابل ذکر است که از این گیاه به صفت رفع چشم زدن یا چشم شدن که مردم ما به آن معتقد هستند استفاده میشود.


+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
نمیدانم چه بنویسم با چه عنوانی ، اما خیلی وقت ها میگذرد که چیزی ننوشته ام از دوستان وبلاگ نویسم نیز کدام اطلاعی ندارم .

خوب حالا مینوسم :

وضعیت جاده های عمومی در شهر کابل خیلی بد است که میتوان گفت بد تر از خامه ، این در حالیست که شهرداری چندین بار وعده داده است که امسال سرک های شهر به صورت اساسی قیر خواهد شد اما نمیدانم امسال چه سالی خواهد بود .

اینروز ها خلاف بهار های گذشته خیلی باران میبارد و بر خشک سالی های متداوم میخواهد نقطه پایان بگذارد اما مردم از باریدن بیش از حد باران نیز شاکی اند .

 


+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
بهار با همه ریبایی هایش آمد.

فصل بهار را میتوان با نام های فراوانی یاد کرد این که احساس نسبت به همه چیز در این فصل متفاوت میشود علتش را نمیدانم .

این فصل زیبا را میتوان فصل کار و تلاش ، فصل امید ها و آرزو ها ، فصل بیداری طبیعت ......... نامید .

امیدوارم که که بهار خوشی را آغاز کرده باشید .

از اینکه خیلی دیر آمد علتش مشغله ها بود .


+ نوشته شده در  88/01/12ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
در سه روز گذشته برف سنگینی در کابل و دیگر استان های کشور بارید . کابل بکلی چهره عوض کرده و در سال که در آن قرار داریم تا حال در کابل چنین برفی نباریده بود .

به دلیل سردی هوا امروز تمام جاده ها بخبندان بود که مسیر خانه تا وظیفه را توانستم در حدود ۳ ساعت بیایم که در روز های عادی ۴۵ دقیقه وقت را میگرفت .

امروز والنتاین یا روز عاشقان است نمیدانم که چه وقت با این کلمه آشنا شدم اما بخاطر گسترش بیش از حد رسانه های آزاد در افغانستان قریب است تا والنتاین هم در فرهنگ پارینه ما جا زده شود .

و دو عکس ها به همین دو مناسبت :

راستی اینرا نیز خدمت شما بعرض برسانم که امروز ۲۶ دلو سالروز تولد بنده است ۲۶ سال پیش از امروز من به دنیا آمدم و ۲۶ سال میشود که مزه رنج ُ جنگ و درد را چشیده تحمل میکنم البته با همه هموطنانم........................


+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

در باره ستاره افغان همه اطلاعات کم و بیشی داریم و میدانیم که این برنامه چهار سال پیش توسط تلویزیون طلوع شروع گردید که فعلا هم جشنواره چهارم آن جریان دارد .

این برنامه به معرفی علاقه مندان هنر آواز خوانی مپردازد که امسال با تغیراتی که به برنامه وارد شده است توانسته میزان موفقیت خود را در بین مردم بلند ببرد .

در بین ستاره های امسال درخشنده ترین ستاره نوید صابر پور است که با آهنگ اخیرش توانست بیشتر از قبل در دلها جا بگیرد .

شما هم میتوانید با استفاده از فرصت به این جوان رای بدهید طریقه رای دهی در وبسایت ستاره افغان موجود است .

وبسایت ستاره افغان


+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
کمیسون مستقل انتخابات که اگر به شکل پنجابی آنرا بگوییم " الیکشن اندپندنت کمیشن د افغانستان " اخیرا تاریخ انتخابات را ۲۹ اسد سال ۱۳۸۸ هجری خورشیدی اعلام نمود که به گفته آگاهان این کار کمیسون خلاف قانون اساسی افغانستان میباشد ، اما ما که تصمیم خود را گرفته ایم !!!

به کی رای بدهیم نمیدانم مردم ۵ سال پیش انتخابات را تجربه نموده اند و میدانند که چه کسانی با چه شعار های باز هم میخواهند مردم را فریب دهند .

حتی بعضی ها بصورت مبالغه آمیزی گفتند که عاید سرانه مردم را تا ۵۰۰ دالر امریکایی افزایش خواهند داد در حالیکه دهن د افغانستان بانک از " افغانی هویت ماست بیایید هویت خویش را حفظ کنیم " شخ شد .

خلاصه بعضی وقت ها که دوستان با هم جمع میشوند حتی میگویند  که کارت انتخابات خود را پاره نموده اند و هموطنانم شاهد این خواهد بود که در این رای گیری و رای دهی کسی اشتراک نخواهد کرد .

بس که از خوبان عالم بیوفایی دیده م

بعد از این در انتخابم خوب دقت میکنم

و اگر .............................


+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
دیشب جریان مراسم تحلیف بارک حسین اوباما اولین رئیس جمهور سیاه پوست در تاریخ ایالات متحده امریکاه بصورت زنده از چندین تلویزیون افغانستان پخش شد . و مردم شاهد یک تحول عمده جهانی بودند ، اوباما در جایی آمد که سال ها قبل آنجا (قصر سفید ) توسط همرنگان او (سیاه پوستان ) ساخته شده بود شاید هم به زور و جبر.

درسی که ما باید از این تحول بگیریم این است که در انتخاب خود خوب دقت کنیم اگر چی رهبران ما همیشه با فریب و ریختاندن خون هزاران بی گناه بر قدرت تکیه زده اند اما شاید یک با وجدان پیدا شود که ما هم به او رای داده و بدون در نظر داشت زبان ، رنگ و مذهب انسانی را به صفت رئیس خود بگماریم تا بتواند کشتی طوفانی فعلی افغانستان را به ساحل مقصود برساند .

به انتخاب اوباما دل خوش نکنیم :

چون !

سگ زرد برادر شغال است .

و این هم زیباست :

ما و زمین

 

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !

 

در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!

 

هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !

 

اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.

 

اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود !

 

يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .

 

در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند!

 

و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .

 

انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!

 

بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...

 

حالا ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!

 

او از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .

 

او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!

 

سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!

 

و الان هم مثل كودكي معصوم و بي تقصير ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه ميكند !!!


+ نوشته شده در  87/11/02ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
سال های قبل زمانی که بخاطر جنگ های خانمان سوز از کابل دور بودیم و در دهکده زیبا و شاداب استالف زنده گی مینمودیم مصروفیت روزانه من صرف خواندن کتاب های مکتب و رفتن به تاکستان ها و خرمن و دشت و صحرا بود . آنوقت ها از انترنت خبری نبود و بدلیل نداشتن انرژی برق دسترسی به تلویزیون نیز کار مشکلی بود . خلاصه یک زنده گی کاملا ابتدایی دهاتی بود .

زمانیکه صنف نهم مکتب بودم یکمقدار کتاب های جدید درسی توسط مکتب در اخیتار ما قرار گرفت که در کتاب ادبیات دری شعری آمده بود که شاعر آن جناب مهدی سهیلی شاعر خوب ادبیات معاصر فارسی میباشد .

سالها ها از آنوقت گذشت و همین امروز من موفق شدم این شعر را از انترنت بیابم و خاطره های که با این شعر زیبا پیوند داشت دوباره زنده شود :

  استالف

عکس بالا هم دهکده استالف در شمال کابل

 

دریاست، آسمان

 

 

 

دیرینه سالهاست که در دیدگاه من

 

شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان

 

وین تک ستاره های درخشان بیشمار

 

سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست

 

 

 

در دیدگاه من

 

این ماه پرفروغ که بیتاب می رود

 

سیمینه زورقیست که بر آب می رود

 

رخشان شهابها که پراکنده می خزند

 

هستند ماهیان سبکخیز گرمپوی

 

کاندر پی شکار، شتابنده می خزند

 

 

 

در دیدگاه من

 

دریاست آسمان و ندارد کرانه ای

 

جز بی نشانگی

 

از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای

 

گفتم شبی به خویش:

 

این آسمان پیر

 

بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام

 

دنبال ناخداست

 

پس ناخدا کجاست؟

 

در گوش من چکید صدایی که نرم گفت:

 

دریاست آسمان و در آن ناخدا "خداست"

 

 

 

 


+ نوشته شده در  87/10/20ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
دو شب است که شهر کابل شاهد زمین لرزه شدیدی است ، علت زمین لرزه را همه میدانند اما زلزله های به نوع فعلی آن در چند دهه اخیر بیسابقه بوده است .

زلزله قبلی شب گذشته ساعت حدود ۱ شب به وقت کابل به وقوع پیوست و امشب هم ساعت ۳:۴۵ که از نگاه شدت با سنجش خودی تقریبا معادل بودند ، مرکز زلزله شب گذشته کوهای هندوکش در استان شمالی بدخشان گفته شده است اما در مورد زمین لرزه امشب تا هنوز اطلاعی ندارم .

هر گاه تکان های زلزله را احساس میکنم به یاد زمین لرزه های خونین رستاق و بغلان در افغانستان ، بم در ایران و شمال پاکستان میافتم که تعداد زیادی از مردم را به کام مرگ کشاند .

در کشور ما هنوز هم در مورد زمین لرزه همان عقاید خرافاتی موجود است که "گذر " و " تغیر زمین در بالای شاخهای گاو " معروف هستند .

اما گاهی مردم زلزله را خشم طبیعت و هشداری برای کناهگاران مینامند که من با ایشان موافق هستم.

خلاصه این دو زلزله ما را ترساند .

به امید جهانی بدون رنج و درد !!


+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 
سال ۲۰۰۹ آغاز شد و من هم در لحظه تحویل سال به وقت افغانستان بیدار بودم ، اما این سال تبدیل شدن ها برای ما چی فایده دارد! نمیدانم ؟

سال ۲۰۰۸ سال خوبی نبود مردم ما در این سال بیشتر فقیر شدند نبود اشتغال و فساد اداری بیش از حد باعث شده تا مردم ما بیشتر از کرزی و یارانش متفر شوند . من در تبدیل شدن سال کدام نقطه روشنی را برای کشور و مردمم نمی بینم صرف اینقدر میدانم که حجم نیروی جنگی ایالات متحده در اینجا بیشتر میشود و جنگ هم ممکن فرسایشی ، لاف سیاست مداران هم گوش های ما را کر ساخته است ، گاهی حتی رئیس جمهور ما خیلی آشفته میگوید " که یا امریکایی ها بروند یا مرا بیرون کنند " معنی این جمله را نتوانستم بدانم .

خوب ما سال خورشیدی خود را داریم و به نوشتم در نوروز علاقمندم .

وقت خوش


+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  | 

چون این وصیت نامه برایم خیلی جالب بود اینجا گذاشتمش تا دوستان هم بخوانند .

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

 


+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط انجنیر محمد اجمل آرین پور  |